محمد مهدى ملايرى

455

تاريخ و فرهنگ ايران ( فارسى )

با خنجرى دو دشنه كه قبضه‌اى در وسط داشت به مسجد رفت و شش ضربه به عمر وارد آورد و يكى ديگر از ياران عمر نيز كه پشت سر او ايستاده بود در اين حادثه كشته شد « 1 » . عمر را به خانه بردند ولى از آن ضربتها نجات نيافت و در اثر آنها پس از ده سال و شش ماه و چهار روز خلافت بدرود زندگى گفت « 2 » . و پس از مرگ عمر ، عبيد اللّه فرزند او كه گمان مىبرد قتل عمر نتيجهء توطئه‌اى بوده كه هرمزان در آن دست داشته هرمزان را به قتل رسانيد . بلاذرى گويد كه عبيد اللّه پسر عمر ، هرمزان را به خانهء خود دعوت كرد تا اسبش را به او نشان دهد و در بين راه از پشت به او حمله كرد و او را از پاى درآورد « 3 » . هرمزان در مدينه تا هنگام قتل عمر در چهرهء مردى جلوه‌گر است كه پس از آشنايى با دين اسلام اين راه و رسم جديد را از دل و جان پذيرفته و به خدمت آن كمر بسته و در هرمناسبت از راهنمايىهاى ارزنده براى پيشرفت آن دريغ نداشته ، و حتى گاهى در اين راهنمايىها تا آنجا پيش رفته كه گويى گذشتهء خود را به كلى فراموش كرده و يك‌باره از آن گسسته و تولدى ديگر يافته است « 4 » . ولى پس از قتل عمر ، حوادث به صورتى اتفاق مىافتد كه گويى هرمزان مسلمان مقيم مدينه همان سردار مدافع و آشتىناپذيرى است كه با وجود پذيرش آيين جديد و خدمت به آن هنوز جنگها و كشتارهاى اعراب و شكست و ناكاميهاى خود را فراموش نكرده و از عمر كه وى را مسبب اصلى آنها مىدانسته كينه‌اى در دل

--> ( 1 ) . بنا به روايت مسعودى ابو لؤلؤة در گوشه‌اى از مسجد در انتظار عمر به زير عبا خفته بود و چون عمر را عادت بود كه سحرگاه كه به مسجد مىآمد خفتگان را براى نماز بيدار مىساخت بر سر او هم رفت و او ناگهان برخاست و سه ضربت بر عمر وارد ساخته و دوازده تن ديگر را هم ضربت زد كه شش تن آنها هلاك شدند ، آنگاه خود را نيز با خنجر خود هلاك كرد ، مروج الذهب ، ج 2 ، ص 329 . ( 2 ) . طبرى ، ج 5 ، ص 2728 . ( 3 ) . فتوح البلدان ، ص 380 - 381 . ( 4 ) . بلاذرى نوشته است كه « وقتى عمر بن الخطاب پس از فتح عراق و خوزستان تصميم به فتح بقيهء شهرهاى ايران گرفت از هرمزان رأى خواست كه آيا از اصفهان آغاز كند يا از آذربايجان و هرمزان به دو گفت كه اصفهان سر است و آذربايجان دو بال و چون سر را قطع كنى بالها نيز سقوط كنند » ( فتوح البلدان ، ص 371 و 372 ) .